محمد مهريار
251
فرهنگ جامع نامها و آباديهاى كهن اصفهان ( فارسى )
نيز شهادت مىدهد از گذشتهء طولانى و تمدن درخشان . ناحيهء نطنز به درختستانها و ميوهها و از همه معروفتر گلابى خوشطعم خود شهرت دارد . تار ما نيز از آنگونه زراعت ( درختكارى ) بهرهمند است و اينك مىرويم ببينيم كه تار يعنى چه ؟ واژهشناسى : در فرهنگهاى فارسى تار به معناى مختلف آمده از جمله تاريك و ريسمانى كه در بافتن پارچه به پود مىپيوندد و معانى ديگر هم براى آن آوردهاند . پيداست كه اطلاق اين معانى بر محل بىمورد است . محل هيچ ارتباطى به تاريكى و يا تاروپود پارچه ندارد و ما ناچار بايد ببينيم چگونه اين واژه از زبان بنياد به صورت حاضر تطّور يافته است . آشكار است كه « ت » و « د » به هم در لهجههاى مختلف زود تبديل مىشود و بنابراين « تار » همان صورت ديگرى از « دار » است و « دار » كه به صورت اتباع در دارودرخت هم به كار مىرود به معناى درخت است و ما در عناوين مختلف از جمله دارافشان گفتهايم كه « دار » به معناى درخت است و به همين معنا در زبان فارسى بسيار استعمال مىشود . و تار ما هم به معناى جايى است كه درخت دارد . و با نوع زراعت و معيشت مردم نيز سازگار است . در فرهنگها هم نوشتهاند . « دار » بر وزن « خار » مطلق درخت را گويند » « 1 » با توجه به اين معنا در نواحى ديگر ايران ، تار نام محل و زيستگاه بسيار ديده مىشود از آن جمله است ؛ تار ( بندرعباس ) تارآباد ، ( سيرجان ، مشهد ، مهاباد ) ، تارزان ( ايلام ) و غيره . اين وجهى است كه چندان مطلوب نيست و ناميده شدن محل بدون التحاق بر پسوند با كلمهء ديگر اساسا ناسازگار و قليل الاستعمال است . وجه اصح ظاهرا اين است كه حرف « ر » در آخر كلمهء مبدل از « ل » باشد كه معقول و معمول است و در اين صورت واژه به صورت « تال » در مىآيد كه نام قومى است ( كه در تالش هم آمده است ) و پراكندگى اين قوم را هم نشان مىدهد . چنان كه در نامواژههاى تالخونچه آمده است . تالجرد T ljerd تالجرد ديه كوچكى در دهستان رودشت و نزديك به اژيه كه در سال 1345 فقط 3 نفر
--> ( 1 ) - ن . ك . به : برهان قاطع ، ذيل اين كلمه .